ایستاده ام
تنها
پشت میله های خاطرات دیروز
این جا
انگشت هایم را میشمارم
یک
دو
سه......
ودست های تو در هم فرو رفته اند
تو
غزل را مشت مشت به حراج گذاشتی
که مهربا نی ات را ثابت کنی
ولی...
ولی نفهمیدی که من
آن سوی خیابان
انتظارت را می کشم
تو بی وقفه فریاد کشیدی...
ومن
دیگر آزارت نمی دهم
زین پس
قصه هایم را برای هیچ کس تعریف نمیكنم
مطمئن باش...
هنوز هم قافیه را به چشمان تو
می بازم
مطمئن باش....
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 5:6 بعد از ظهر توسط نازنین
|