تبليغاتX
*
*
*
*


نگاه آخر
نگاه آخر
بیا جانا که این شرط وفا نیست                          جدایی از وفاداران روا نیست                          مکن از درگه خود نا امیدم                          نازنین مستحق این جفا نیست
 

 

 

چه سلامی ؟ چه نگاهی ؟ وقتی شانه هايت مدتهاست به علامت نمی دانم بالاست و انگار حالا حالا هم خيال پايين آمدن ندارد . چه گرمايی ؟ وقتی ديگر آه من يخ دستانت را حتی تکان نمی دهد.چه بهانه ای ؟ وقتی تمام بهانه ها را گرفتی و ديگر نگرفتنش از گرفتنش سخت تر است.چه حرفی ؟‌وقتی حرف ها را زده و تصميم رفتنت را روی ديوار هر پس کوچه ای نوشته ای و من فقط خوانده ام.چه بخششی ؟‌وقتی ديگر چيزی حتی لحظه ای درنگ نيست که به تو هديه نکرده باشم. چه دوست داشتنی ؟ وقتی به تعداد حروف دوست داشتن هم دوستم نداری.چه نامه ای ؟‌ وقتی نخوانده تک تکشان را به آب روان ميسپاری.دريغ از يک شب بارانی،دريغ از بارانی که يک شب مهتاب ببارد.

اغلب دلم برايت تنگ ميشود هر لحظه يکبار تنفست ميکنم جای تعجب نيست يک ديوانه دارد با تو حرف ميزند.خودت قضاوت کن اول ديوانه نبود و حالا خوشحال است که تو ديوانه اش کردی.

چشم شيطان دور، خوبی که ؟سراغی از من نميگيری حق با توست از چه کسی سراغم را بگيری ؟‌ چه نشانه هايی بدهی ؟ بگويی ببخشيد آقای محترم ! آن آدمکی که به هوای من هر شب پشت پنجره چشم از ماه بر نميدارد را نديده ايد ؟‌

ديوانه ی تو همچنان مجنون است و زنده.ميدانی ؟ من کلی فکر کردم هیچ وقت در املاهای کلاس هفت سالگی سفر را يادمان ندادند.شايد ميدانستند بعضی واژه ها مثل درد کشيدنيست نه نوشتنی.تو اولين کسی بودی که بعد ار اينهمه سال عبور از ياد نگرفتن اين لغت به من فهماندی که  سفر چه واژه ی پر غصه ايست !

اولين سوالم اين بود چرا هميشه يک دليل برای آمدن داريم و هزاز بهانه برای نيامدن ، يک دليل برای تقدير و هزاز بهانه برای تاخير ؟‌

برای کسی که حرف و سکوتش،دوری و ديدارش،ماندن و رفتنش،پاسخ و اشاره اش،يک سمفونی رويايي با تکنوازی هنرمندانه ی يک شب بارانيست چه ميشود نواخت جز سکوت ؟‌

راستی چرا هرچه ميشمارم تولدت نميشود ؟‌کاش میشد من تقويم را ورق بزنم.ای تنها دليل رد کردن هر دليل و ای تنها بهانه ی آوردن هر بهانه،ديوانه ی برق نخست نگاه توام با يک جور بی تابی از نوع بی بازگشتش.

دلم تنگ است برای خودت ، بايد و نبايدت،سرزنشت،هر چه به جز سفرت.خدا به تو الهام ميکند که آن آدمکی که تابستان ۲ سال پيش از عشق تو ديوانه ترينش کردم ديگر نزديک است هوای تکرار قصه ی مجنون در بيابان سرگردانی به سرش بزند.و تو مي آيی و با اشاره ات ميپرسی مگر من چه قدر دير کرده ام ؟

من امروز باز هم از آن دوباره ها شده ام از آنهايی که درمانش تنها به پايان رسيدن در بعد نارنجی شانه های توست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 10:6 قبل از ظهر  توسط نازنین  |