|
نگاه آخر
|
اگر اشکهایم جان داشتند ، حتما به جانت می افتادند و تو را تکه تکه میکردند!
بس که تو اشکهایم را در آوردی ...
چگونه بنویسم احساسی را كه
گنگ و نا آشنا در من ریشه دوانده
شاخ و برگهایش ذهنم را در بر گرفته
جانم را تسخیر
و همه باورهایم رابه سایه هایی از وهم تبدیل كرده است.
هیچ نمیدانم در كجای این راه بی نشان ایستاده ام
یك نگاه به پشت سر
یك نگاه به پیش رو
نه میتوان ماند
نه میتوان بازگشت
ناگزیری از رفتن ، رفتن ، رفتن.
چقدر سخت است لحظه های تكرار
لحظه هایی كه درگیر اجبارند
بی انكه می خواهی می ایند
با انكه می خواهی نمی روند
وچقدر تنهاست دلی كه اسیر تكرار شود!
بین من و تو ، تنها یک چشمک زدن فاصله بود!
ولی افسوس ...
افسوس که یکی دیگه زودتر از من به تو چشمک زد !