|
نگاه آخر
|
چه سلامی ؟ چه نگاهی ؟ وقتی شانه هايت مدتهاست به علامت نمی دانم بالاست و انگار حالا حالا هم خيال پايين آمدن ندارد . چه گرمايی ؟ وقتی ديگر آه من يخ دستانت را حتی تکان نمی دهد.چه بهانه ای ؟ وقتی تمام بهانه ها را گرفتی و ديگر نگرفتنش از گرفتنش سخت تر است.چه حرفی ؟وقتی حرف ها را زده و تصميم رفتنت را روی ديوار هر پس کوچه ای نوشته ای و من فقط خوانده ام.چه بخششی ؟وقتی ديگر چيزی حتی لحظه ای درنگ نيست که به تو هديه نکرده باشم. چه دوست داشتنی ؟ وقتی به تعداد حروف دوست داشتن هم دوستم نداری.چه نامه ای ؟ وقتی نخوانده تک تکشان را به آب روان ميسپاری.دريغ از يک شب بارانی،دريغ از بارانی که يک شب مهتاب ببارد.
اغلب دلم برايت تنگ ميشود هر لحظه يکبار تنفست ميکنم جای تعجب نيست يک ديوانه دارد با تو حرف ميزند.خودت قضاوت کن اول ديوانه نبود و حالا خوشحال است که تو ديوانه اش کردی.
چشم شيطان دور، خوبی که ؟سراغی از من نميگيری حق با توست از چه کسی سراغم را بگيری ؟ چه نشانه هايی بدهی ؟ بگويی ببخشيد آقای محترم ! آن آدمکی که به هوای من هر شب پشت پنجره چشم از ماه بر نميدارد را نديده ايد ؟
ديوانه ی تو همچنان مجنون است و زنده.ميدانی ؟ من کلی فکر کردم هیچ وقت در املاهای کلاس هفت سالگی سفر را يادمان ندادند.شايد ميدانستند بعضی واژه ها مثل درد کشيدنيست نه نوشتنی.تو اولين کسی بودی که بعد ار اينهمه سال عبور از ياد نگرفتن اين لغت به من فهماندی که سفر چه واژه ی پر غصه ايست !
اولين سوالم اين بود چرا هميشه يک دليل برای آمدن داريم و هزاز بهانه برای نيامدن ، يک دليل برای تقدير و هزاز بهانه برای تاخير ؟
برای کسی که حرف و سکوتش،دوری و ديدارش،ماندن و رفتنش،پاسخ و اشاره اش،يک سمفونی رويايي با تکنوازی هنرمندانه ی يک شب بارانيست چه ميشود نواخت جز سکوت ؟
راستی چرا هرچه ميشمارم تولدت نميشود ؟کاش میشد من تقويم را ورق بزنم.ای تنها دليل رد کردن هر دليل و ای تنها بهانه ی آوردن هر بهانه،ديوانه ی برق نخست نگاه توام با يک جور بی تابی از نوع بی بازگشتش.
دلم تنگ است برای خودت ، بايد و نبايدت،سرزنشت،هر چه به جز سفرت.خدا به تو الهام ميکند که آن آدمکی که تابستان ۲ سال پيش از عشق تو ديوانه ترينش کردم ديگر نزديک است هوای تکرار قصه ی مجنون در بيابان سرگردانی به سرش بزند.و تو مي آيی و با اشاره ات ميپرسی مگر من چه قدر دير کرده ام ؟
من امروز باز هم از آن دوباره ها شده ام از آنهايی که درمانش تنها به پايان رسيدن در بعد نارنجی شانه های توست.
روزگاری در گوشه ای از دفترم نوشته بودم......
تنهائی را دوست دارم چون بی وفا نیست..
تنهائی را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام..
تنهائی رادوست دارم چون عشق دروغین درآن نیست..
تنهائی را دوست دارم چون خدا هم تنهاست..
تنهائی رادوست دارم چون در خلوت وتنهائیم در انتظار خواهم گریست وهیچ کس اشکهایم را نمیبیند..
اما از روزی که تو رادیدیم نوشتم..
ازتنهائی بیزارم چون تنهائی یاد آور لحظات تلخ بی تو مردنم است ...........
گریه های بی غروبم را ببین
شانه هایم زیر بار غم شكست
شاخه های سبز امیدم شكست
عشق ما در شیشه فرهاد بود
عشق شیرین ریشه اش در باد بود
هیچ كس حرف صداقت را نزد
هیچ كس دل را بر این دریا نزد
یك نفر امروز در چشمم شكست
یك نفر بار سفربست و گسست
یك نفر با خاطراتم دور شد
یك نفر با قصه ها محشور شد
بگذار عاشق بمانم...
این لحظات زیبای عاشقی را از من نگیر!
بگذار عاشق بمانم ، این قلب عاشق را از من نگیر!
دستهای گرمت را از من جدا نکن ...
بگذار دوستت داشته باشم مرا در به در این دنیای بی محبت نکن!
می خواهم از عشق تو بمیرم ...
بگذار بمیرم مرا پشیمان از این عاشق شدن نکن!
خیلی دوستت دارم ، این کلام مقدس را باور کن ...
از ته دل دوستت دارم ، این دل عاشقم را تنهایی در این گرداب زندگی رها نکن!
می خواهم در کنار تو باشم و با عشق تو زندگی کنم..
دل من عاشق تو هست ، مرا دلتنگ لحظه دیدار نکن!
دلم میخواهد تنها برای من باشی و قلبت تنها برای من بتپد ...
قلب من برای تو ، این قلب بی طاقتم را زیر پاهایت له نکن...
این لحظات زیبای عاشقی را از من نگیر
بگذار در عشق تو بسوزم ، آب سرد بر روی آتش عشقم نریز!
مرا تنها نگذار و در سیلاب ناامیدی رها نکن....
به خدا خیلی دوستت دارم ، مرا پشیمان از این عاشق شدن نکن!
تا ابد با من بمان و مرا دوست داشته باش ، مثل آن سنگدلان با ما بی وفایی نکن!
مجنون این لیلای خسته و دلشکسته باش ، این احساسات عاشقانه ام را پاره پاره نکن!
دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریا می دوخت
و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است
كسی كه خالی وجودم را از خود پر می كرد
و پری دلم را با وجود خود خالی
دلم برای کسی تنگ است
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
دلم برای کسی تنگ است
که بیاید
و به هر رفتنی پایان دهد
دلم برای کسی تنگ است
که آمد
رفت
...... و پایان داد
کسی ....
کسی که من همیشه دلم برایش تنگ می شود
....كسی كه دوستش دارم ....
عاشقانــــــه همیشـــــــه تا ابد تاخود خداونـــــد!
...دلم برای تو تنگ است ...
به كه می توانم بگویم؟
سنگی از معدن درد بهر مزارم بتراش
روی سنگ قبره من عكسی از چهره زیبای نگارم بتراش
بنویس ای سنگ تراش عاقبت شدم فداش ... بنویس تا بدونه عمرمو دادم براش
روز آشناییمون رو تنه درخت بید ....... یار بی وفای من عكس دو تا دل و كشید
گفت یكی از اون دلها فدای اون یكی بشه .... عاقبت كشت دلمو تا كه به آرزوش رسید......
اگر اشکهایم جان داشتند ، حتما به جانت می افتادند و تو را تکه تکه میکردند!
بس که تو اشکهایم را در آوردی ...
چگونه بنویسم احساسی را كه
گنگ و نا آشنا در من ریشه دوانده
شاخ و برگهایش ذهنم را در بر گرفته
جانم را تسخیر
و همه باورهایم رابه سایه هایی از وهم تبدیل كرده است.
هیچ نمیدانم در كجای این راه بی نشان ایستاده ام
یك نگاه به پشت سر
یك نگاه به پیش رو
نه میتوان ماند
نه میتوان بازگشت
ناگزیری از رفتن ، رفتن ، رفتن.
چقدر سخت است لحظه های تكرار
لحظه هایی كه درگیر اجبارند
بی انكه می خواهی می ایند
با انكه می خواهی نمی روند
وچقدر تنهاست دلی كه اسیر تكرار شود!
بین من و تو ، تنها یک چشمک زدن فاصله بود!
ولی افسوس ...
افسوس که یکی دیگه زودتر از من به تو چشمک زد !
حيرانم و سرگردان از اين جماعتي كه همچون آفتاب پرست هر لحظه به رنگي در مي آيند و به
شكلي و شمايلي!!!!
از آن كس كه روزي هم آغوشش بودي تا آن كس كه به عيان چشم ديدنت را ندارد.
و چه سخت است ميان انسانهايي زندگي كني كه نميتواني بفهمي لبخندهايشان چه معنا دارد و
سلامهايشان چه رنگي ست.
اين روزها صداقت و يكرنگي حكم گوهر نايابي است كه هر چه بجويي كمتر مي يابي و در عوض
تملق تظاهر و فريبكاري تن پوش همگان شده.
اگر به رنگ اين جماعت در نيايي محكوم به فنايي و اگر همرنگشان شوي تو نيز آفتاب پرستي
بيش نخواهي بود.
.......... به راستي چه بايد كرد؟؟؟؟